روز نامه های من
.. .
واقعا راست میگویند که هر که شد محرم دل در حرم یار ... ++++ فکر کنم شادی از جنس زیتونه یا شایدم زیتون از جنس شادیه!!! یک سری آدم با ژست های خوب و معلومات
زیر بغل فراوان !!! به صف میشوند و به هر شیوه از نظر
خودشون دفاع می کنن، حالا تو هر چی میخوی بگو که آره، این که شما میگید خیلی خوبه،
ولی با طرح فعلی جور درنمیاد و گاهی دوست داری بزنی به سیم آخر و داد بزنی دست آخر مجبور میشم Handbook و Cod و هزار جور کوفت دیگه ارائه کنم که این چیزی که
شما می گید شرایط خاص می خواد کوفت میخود ، درد میخواد و هزینه..... به این قسمت که
می رسم کارفرما گوشاش تیز شد، تا اسم پول اومد سریع خودش رو انداخت وسط و من خلاص
شدم اگه می دونستم ، همون اول کار می رفتم سراغ این بحث تا یه موضوع الکی کل روزم رو خراب نکنه ++++ عرض شود که اصلا بد نیست آدم دنبال
پیدا کردن خودش باشد ولی لطفا وقتی دارید خودتان را پیدا
میکنید تو دست و پای آدم نباشید سخت است تحمل اینجور مزاحمت ها اون هم مثلا توی یک جلسه خشک رسمی برای اینتراکشن، فرصت های بهتری حتما
وجود خواهد داشت دو تا هندوانه زیر بغلتان نزنید عین
بابای خدا بیامرز علیمردان خان امروز دوباره
نبودم، راستش یعنی بودم اما در هیاهوی
نبودن وامانده بودم و ثانیه ها چه کند می گذشت. ++++ نشسته بودم. پشت میز و با نقشه ها بازی می کردم. چیزی به
اسم تمرکز در من نبود. که دستم به لیوان چای گرفت و یله شد روی میز ، سریع کاغذها
را جمع کردم و جدال دستمال کاغذی و چای آغاز شد... از میز و صندلی
خسته شده بودم یکی از نقشه های A2 را تا زدم و گداشتم روی زمین ،کنج دیوار پشت میز ، روی آن نشستم و به دیوار تکیه زدم ، به خودم نهیب دادم "کاین اشفتگی و پرینشان حالی
بهر چه است؟؟!!" و نامه ها ر و برداشتم که ببینم پیمانکار محترم!! چه پیشنهادی داده . مشغول بودم
که احساس کردم یک نفر بالای سرم وایساده. سر بلند کردم دیدم رئیس بزرگ!! که سالی یک
بار هم تو بخش ما نمیاد، بالا سرم وایساده و داره هاج و واج نگاهم می کنه. سلام کردم
و بلند شدم که روی صندلی بشینم گفت مگه صندلیت ناراحته؟ بگم یه نو بخرند؟؟ گفتم نه
خوبه، فقط کمی خسته شده بودم همین... کمی هاج و واج نگاهم کرد و رفت... ++++ حالا هم ابن جا نشستهام و دارم توی ذهنم با خودم تبادل
نظر میکنم تبادل نظری که گاه به مرافعه و
جنگ و دعوا میکشد. مرافعهای بین عقل و احساس. حتما خردک شرری جایی پیدا میشود تا کمی گرمم کند و
انرژی دوباره بگیرم. حتما میشود.... هر چه فکر میکنم از کدامیک از حرفهایی که توی کلهام
هست بنویسم، میبینم نمی شود. بهانه میآورم که فرصت پروراندن مطالب را ندارم . اما خودم راکه نمیتوانم گول بزنم ، مگر کدام
مطلب این وبلاگ کاملا و آنطور که دلخواهم
بوده ، بیشتاب و عجله نوشته شده ؟ و اصلا مگر وبلاگ را برای مقاله نوشتن راه انداختهام ؟ با این حال از این موضوعات نوشتنم نمی
آید!!! مدیوم خیال برای آدمهای مختلف کارکرد مختلف دارد 1- تمرین واقعیت 2- خراب کردن واقعیت 3- آفرینش (قدرتی که بخواهی، نخواهی می چکد) حالا اینکه خیال تو حاصل کدام کارکرد است را نمی دانم.!!! سلام بر باریکه های
صبحگاهی غم زیبایمان آن خانه قدیمی مادر بزرگ حوض سنگی وسط حیاط نه دری، پنج دری ، سه دری، پستوها و زیر
زمین ها و ترس بچه گانه چه آتیش ها که تو اون خونه نسوزوندیم، چه
شبها که تو حیاط روی تخت ستاره ها رو نشمردیم رادیوی ترانزیستوری پدر بزرگ همیشه روشن
بود، ازش جدا نمی شد... ظهرهای تابستون لخت می شدیم می افتادیم به
جون حوض کسی جرات نداشت تو حیاط پا بذاره و الا
خیس و آبکشیده می شد در عوضش عصرها تو صف نانوایی سنگک یکی دو ساعتی تنبیه می شدیم
خلاصه هیچ موجود زنده ای از آزار ما در
امان نبود پرنده ها هم حتی به خودشان جرات نشستن در
آن درخت های نارنج انبوه را نمی دادند... با اینکه هنوز سالم و سر پاست اما به
مخروبه هم بی شباهت نیست حوض سنگی ترک خورده کبوترها در جای جای خانه حتی توی پستوها
لانه کرده اند و گچ دیوارها طبله کرده آجر کاری ها همه زشت و بی روح شده اند آن تابلو گل چینی هنوز هم به دیوار است. اما
دیگر رنگی در آن نیست... هی دیگه، پیر شده نمی دانم چرا کسی از خاطرات کودکی ما محافظت
نمی کند!!! شنیدم که چند سال پیش میراث فرهنگی نماینده فرستاده که حق
فروش ندارید الا به ما ..... باز هم جای امیدواریه..... یعنی میشه خاطرات کودکی ما به میراث
فرهنگی تبدیل بشه ؟؟!! میشه؟؟ **** بارش نازک ابری که در آغوشم مینشیند و بر
سینهام میبارد و هر از گاه نگاهم میکند و همان هر از
گاه، نگاهم را میدزدم و باز که میبارد و باز
که نگاهش میکنم و
گرمم می شود.... توی تاکسی نشسته ام صدایی حزن انگیز می خواند " میون این همه کوچه که به هم پیوسته ، کوچه قدیمی ما کوچه بن بسته" عجیب دلتنگ می شوم. هوای خانه را دارم و آن کوچه بن بست را... آری Home Sick شده ایم ،
این همه سال را
، جمع بخواهی بزنی اگر ، مثلا شاید ده روز. ده روز نور بوده و خورشید آن بالا بوده و میدرخشیده. آخرین روز سال سی ام هم گذشت...
آن هم از دستش در رفته حتما....
++++
بیچاره دختر واقعا درمانده به نظر می آمد، اما سر جه دعوا می کردند؟ مرد جوانی که پالتو به تن داشت چه گفته بود که دختر را به آن حال انداخته بود؟ دچار چه مصیبتی شده بودند که در یک شب سرد اما زیبای پائیزی چنان مستاصل به نظر می آمدند؟؟؟
++++
و بی قرار تو ام به قرار هر شب...
به دفتر که می رسم اولین کاری که می کنم بررسی قرار جلسات چند روز آینده است، خوشبختانه هیچکدام چندان مهم نیست جز یکی، به منشی می گویم تماس بگیرد و همه را تا سه شنبه هفته آینده عقب بیاندازد. موضوع آن یکی، را هم بررسی می کنم تا اگر شد زودتر برگزار شود و چند روز خالی شود. بعد زنگ می زنم آژانس هواپیمایی ...
- بلیط نه اصلا نداریم
- حالا یه بررسی کنید مهمه باید بروم
- نیست، نمی شود
دمغ می شوم... یاد آن آژانسی که همیشه ازش بلیط می گرفتم افتادم ، مدتی است که به خاطر جابه جا شدنه محل کارم ازش بلیط نگرفتم، اسمش چی بود... باید کارتش رو داشته باشم... کجاست .... بالاخره ته کشو پیدا شد.... حالا اسمه اون بنده خدا چی بود. از شانس خوب گوشه کارت نوشته بودم....
- سلام ممکنه با خانم ... صحبت کنم
- گوشی (و صدای آهنگ)
- بله؟
- سلام من .... هستم
- امرتون
- بلیط می خواستم برای ....
- اجازه بدید چک کنم....( بعد از چنذ ذقیقه) جا نمیده
- حالا ممکنه بقیه پرواز ها رو هم چک کنید من از مشتری های قدیمیم
- گفتید اسمتون چی بود
- .....
- اوه!! ... خوب هستید ببخشید نشناختم
- ممنون خواهش می کنم ، کوچولو چطوره ، بزرگ شده
- آره خوبه، خیلی شیطونه بیچارم کرده (صدای خنده)
- گفتی برای کجا بلیط می خواستی
- شیراز رفت و برگشت برای ......
- یه شماره تماس لطف کنید
شماره شرکت رو هنوز که هنوزه حفظ نیستم (با صدای بلند از منشی می پرسم )
- یاد داشت کنید ....
- با هاتون تماس می گیرم
- ممنون
نیم ساعت بعد تلفن داخلی زنگ خورد. منشی بود گفت زنگ زدن گفتن بلیطتون حاضره با پیک فرستادن تو راه هست.تازه یادم اومد که به اندازه کافی پول تو جیبم نیست، سریع زدم بیرون به منشی گفتم اگه پیک اومد نگهش دار زود بر می گردم...
خدا رو شکر برای اولین بار این عابر بانک نزدیک شرکت درست بود وقتی رسیدم شرکت پیک هم رسیده بود پول رو دادم و بلیط رو گرفتم.
بعدش یادم افتاد که ای داد بی داد باید با رئیس هم هماهنگ کنم، رفتم پیشش و ماجرا رو گفتم ، اولش کلی غر زد که کلی کار داریم ، این جلسه خیلی مهمه ، نمیشه نباشی ...ولی بعد از چند لحظه گفت آخرین بار که رفتی کی بود؟؟!!!
گفتم....
گقت نه، برو!!! اصلا باید بری ، هیچ حواست هست این روز ها خیلی بد اخلاق شدی...
خندان از اتاق رئیس اومدم بیرون
حالا همش تو سر خودم می زنم که این جلسه فردا رو چه کنم ....
****
صبح است و فقط به اندازه ی یک دوش با خواب فاصله گرفته ای، بعد زیر دوش همش با خودت می گویی: من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر، من عاجز از گفتن و خلق از شنیدنش. بعدش تنهایی به کوه می زنی. خوب که چه ؟؟!!
می روی و میروی تا خسته شوی ، وقتی به خودت می آیی که نمی دانی کجایی و چه شده است. خوب چرا آدم دست به کارهایی می زند؟؟!!
اما در آن لحظات ذهن مثل دشتی صاف است. گویی در نتیجه این ها سرخوشی خارق العاده و سرکوب نشدنی به تو دست می دهد. گویی درون مغزت دست دیگری نخ ها را می گشد، کرکره ها را می بندد و تو بر آن اختیاری نداری. پایین می آیی و در ابتدای خیابانی عریض و پایان ناپذیر می ایستی که ممکن است بخواهی در آن گشت و گذار کنی.... گریخته ای ، کاملا آزاد (البته تنها برای چند ساعت)، به نحوی که پس از فروریختن عادت پیش می آید. اما ذهن مانند شعله ای وحشی خم و راست می شود انگار می خواهد از پایگاه خود فراتر رود با این وجود همه چیز خوب بود همه چیز ... فقط یک چیز کم بود ... یک چیز....
****
دیگر لازم شد چند صباحی خانه مان را سوار نموداری بر گانت چارتی کنیم.
همون چارت که میرود به آنجا که کارهای عقب افتاده Due شده اند
آخر مدتی بدجوری تنبل شده بودیم
پاشنه ها را باید ور کشید
